تبليغاتX
بلخاب کانون معرفت
اجتماعی خبری انتقادی فرهنگی

                                         تحولات سال 1367

در سال 1367 جنگ تمام عیار دربلخاب بین دوحزب قدرت مند ،پاسداران جهاد وسازمان نصر آغازشد :  ابتکار عمل از دست رؤسای دوجناح متخاصم از دست رفته . مزکوران به ظاهر مخالف جنگ بودند اماحضور فرماندهان نظامی خارج ازبلخاب درپایگاه های نظامی دوطرف نشان گری

این مطلب بود که هردوطرف خواهان جنگ وقدرت نمای بودند  تعداد افراد نظامی با فرماندهان جنگ از ولسوالی  شولگر و دره ی صوف در پایگاه نظامی سازمان نصربه عنوان کمک وپشتبان در بلخاب آمده بودند و حضور بعضی از فرماندهان نظامی پاسداران از منطقه ی سانچارک ،سرپل ،از طرف مقابل منطقه رابه یک صحنه ی نظامی و جنگی تبدیل نموده  بود . گروه سازمان نصر با پشتبانی قدرت نظامی، ازولسوالی یکاولنگ از بالای بلخاب و ترور براتعلی خان و تصرف پایین بلخاب به تصرفاتشان  توسعه داده بودند لذا   کاملاً روحیه ی تهاجمی بخود گرفته بود .

قومندانان از چارکین مزار به رهبری محمد محقق در پایین بلخاب مستقر شدند و نظامیان و قومندانان شکست خورده ی بالای بلخاب در پایگاه مرکزی دهنه ی ترخوج گرد هم آمدند .

درشب 19 رمضان سال 67 طرح حمله ی پایگاه مرکزی سازمان نصر در منطقه ی پروشان :

شورای رهبری سازمان نصر مصمم شد که حمله ی گسترده ای را برای تصرف تمام بلخاب آغاز کنند . ازآنجایی که یک منطقه ی مهم واستراتژیک  نظامی با جنگ جویان مجرب و باتجربه  به فرماندهی محب علی مجاهد درمنطقه ی پروشان ولرکرد ازپاسداران جهاد وجود داشت  ، طرح حمله ی نظامی روی این دومنطقه متمرکز شد .

در بهار سال 1367 شب 19 رمضان تمام قوای نظامی گروه سازمان نصرحمله ی غافلگیرانه ای را بالای منطقه ی پروشان آغاز کردند (که من شاهد این صحنه ها بودم ) شروع حمله با سلاح های سنگین مانند( مزاییل) یا کاتیوشا و آرپی چی بود و گروه پیاده از سه محور حمله را آغاز کردند . به قول کسانی که در بین گروه مهاجم بودند تعدادشان حدود دویست نفر بودند . یک گروه از بالای کوه لیچ و بادامک تا کنار رودخانه حمله  را آغاز نمودند و گروه دیگری که قصد تصرف منطقه را داشتند از منطقه ی مغزارجنگ را آغاز کردند . قومندانانی که در بین گروه مهاجم حضور داشتند به علاوه قوماندانان بلخاب از خیابک و سانچارک نیز دراین جنگ حضورداشتند . در ابتدای حمله غافلگیرانه اکثر نظامیان پاسداران که حدود سی  نفربودند پراکنده شدند و در تپه های منطقه سنگر گرفتند و چند نفر اندک که از جمله حسین علی خان پروشان و محمد سرورحاج دولت  از بزرگان قوم قلیچ با همراهی قومندان اکبری در مقابل گروه مهاجم به دفاع و مقاومت سرسختانه پرداختند و با کمین های پی در پی گروه مهاجم را به به عقب می راندند . محب علی مجاهد که فرمانده ی کل نظامی مدافعان بود ،برای سازماندهی جنگ به دنبال نیروی کمکی به منطقه ی جوزری شاخدار می رود وباقی نظامیان در کوه ها و تپه ها سنگر گرفتند و به دفاع پرداختند . جنگ شدیدی بین طرفین در گرفت واین جنگ تاظهرادامه داشت و حمله های پی در پی توسط گروه سازمان نصر که به وسیله ی مدافعان پاسداران جهاد دفع می شد صورت گرفت ،تااینکه قوای کمکی از منطقه ی لرکیرد برای پاسداران رسید . فرماندهی سپاه پاسداران به ریاست آقای عادلی نظارگراین جنگ بود وهیج گونه واکنش نظامی ازپایگاه مرکزی پاسداران دیده نشد ، و نتیجه ی حمله های گروه سازمان چندین کشته و زخمی بوداما در نتیجه شکست خوردند و به منطقه ی هوش عقب نشینی کردند  و شبانه منطقه ی هوش و ترخوج راترک نمودند  وازراه پشته ی هوش به پایین بلخاب خودشان را منتقل نمودند ، بعد از شکست سختی که درمنطقه ی پروشان خوردند واین بار جنگ تمام عیاررا برعلیه پاسداران جهاد از پایین بلخاب آغاز نمودند .

سال 1367 و ادامه ی جنگ بین سازمان نصر و پاسداران در بلخاب :

 

همان طور که بیان شد : گروه سازمان نصربلخاب به ریاست آقای سید حجت فاضلی از مرکز بلخاب خودشان را در پایین بلخاب منتقل کردند و از پایین بلخاب دست به تجدید قوا زدند و فرماندهان تازه نفس با نیروهای مجرب نظامی و جنگی از ولسوالی های شولگر، دره ی صوف و چارکین مزار،آبخور، عبدوالگان ، آب کلان ، به فرمان محمد محقق که ازجمله رهبران سازمان نصردرشمال  افغانستان بود،وارد پایین بلخاب شدند .

پاسداران جهاد بلخاب ،به ریاست سید حسن رضا عادلی و فرماندهی سید محمد حسین عادلی (سید قومندان ) ازتعداد نیروهای نظامی گروه مقابل و همچنین از نقشه و غرض رهبران سازمان نصرکه قصد تصرف تمام بلخاب رادارد اطلاعات کافی نداشتند و همچنین از داشتن نظامیان جنگجو در منطقه ی  پروشان ولرکیرد به فرماندهی محب علی مجاهد ،که مکرراًگروه سازمان نصر را شکست داده بودند خاطرجمع بودند . به همین دلایل پاسداران دست به  هیچ گونه تحرک نظامی نزدنداگر به این نتجه می رسیدند که رهبران سازمان نصرقصد تصرف مرکزبلخاب را دارند ، رهبران پاسداران حتما جنگ را در پایین بلخاب میکشاندند تا اینکه گروه سازمان به راحتی جنگ را به مرکزبلخاب نکشانند، پاسداران نیروهای خودشان را درمرکزبلخاب مستقرکردند .

پاسداران بلخاب ،شاید اولین جنگ بین حزبی بود که تجربه میکردند ودرمقابل گروه سازمان نصر که چندین سال مشغول جنگ های داخلی با حرکت اسلامی  درمناطق دره صوف وشولگر، چارکین مزار وسایرمناطق شمال افغانستان  بودند از تجربیات جنگی خوبی برخوردار بودند

یکی ازدلایل بی تجربگی پاسداران این بود که به نظامیان خودشان درمنطقه ی پروشان ولرکرد به فرماندهی محب علی مجاهد که د رخط مقدم قرار داشت هیچ گونه کمک نظامی و مهمات نمی کرد و حتی مجاهد تجهیزات جنگی رابا پول شخصی خریداری می کرد و بیشترین سلاح های نظامی را مجاهد از جنگ های نظامی به دست آورده بود .شاید  آقای عادلی بعنوان ریس حزب به این باور بود که دو منطقه ی مزکور به فرماندهی محب علی مجاهد شکست ناپذیر است و خیالش از این جهت خیلی راحت بود . اگر جنگ را جدی می گرفت و قصد و غرض گروه سازمان را فهمیده بود ، یکی از این دو کاررا حتما باید می کرد 1- یا مجاهد را کمک نظامی می کرد تا سنگر را مستحکم کند 2- یا با تمام قوای نظامی که در اختیار داشت جنگ رادر پایین بلخاب می کشاند و به گروه معارض فرصت حمله به مرکزبلخاب را نمیداد به نظرمن یکی از اشتباهات که آقای عادلی داشت عدم کمک تسلیحاتی ونظامی به مجاهد وجمع آوری نظامیان در مرکزبلخاب ونظارگرجنگ های پایین بلخاب ، و مجاهد را در خط مقدم جنگ تنهاگذاشتند .

از طرف مقابل گروه سازمان به ریاست محمد محقق وسید حجت فاضل، و فرماندهان نظامی با تجربه ی جنگی، به نام های قومندان یاسین از چارکین مزار ، استاد قرین از مزار ، نبی قومندان از آبخورسنچارک ، قومندان میرزایی از منطقه ی بلخاب ، قومندان احسانی از زوج شاخدارو قومندان ساقی تل عاشقان که براتعلی خان را ترور کرده بود از جمله فرماندهان و جنگجویان باتجربه گروه سازمان بود .

 

عملیات نامنظم گروه سازمان نصر بالای دو منطقه ی پاسداران

 

گروه سازمان نصر از اینکه نظامیان زیادی از مناطق مختلف شمال افغانستان جمع آوری کرده بودند برای تصرف مرکزبلخاب از دست پاسداران جدی بودند ، آنان تصمیم گرفتند که از دو محور بالای مناطق پاسداران حمله کنند . مناطق مزکور عبارتند از 1- بالای منطقه ی لرکیرد و پروشان 2- بالای منطقه ی ترخوج مرکز بلخاب .

طبق یک گزارش اطلاعاتی که مجاهد بدست آورده بود ، گروه سازمان در منطقه ی دهنه ی شرط که آقای  عالمی بلخابی  در آنجا حضور داشتند گردهم آمدند و آقای عالمی بلخابی برای آنها سخنرانی کرده و آز آنها تمجید نموده اند و برایشان کمک مالی و نان و غذا داده اند و آنها را تشویق به جنگ علیه پاسداران نموده ،البته این نقل قول است و این قضیه مستند نیست که آقای عالمی این جنگ را تائید کرده باشندیانه؟ اما از جهت اینکه ، پاسداران ،پایگاه نظامی جبهه ی متحد به ریاست آقای روح الله برادرزاده ی آقای عالمی که  مرکز بلخاب را اشغال نموده بودند ،  بعید نیست که آقای عالمی گروه سازمان را تشویق به جنگ برعلیه پاسداران نکرده باشد و این احتمال وجود دارد به  هرحال این ادعا را نمیتوان تایید یانفی کرد که آقای  عالمی بلخابی جنگ برعلیه پاسداران را درآن زمان تایید کرده باشد یانه ؟ خدامیداند  .

در هرصورت محب علی مجاهد فرمانده ی نظامیان پاسداران در منطقه ی پروشان اطلاع یافته بود که گروه سازمان نصر بالای مناطق تحت فرمانش حمله می کند ، ایشان نظامیان تحت امرش را با یک سازماندهی دقیق و تجربیاتی که تا آن زمان کسب کرده بود به کمین گذاشت و تپه های مشرف در منطقه را به عنوان سنگر دفاعی مستحکم کرد . از آن طرف فرماندهان گروه سازمان غافل از اینکه دامی که مجاهد پهن کرده بود ،سر راهشان است ، تعداد دو گروه از نظامیان غیر بلخابی را با دو نفر راه بلد وارد منطقه ی لرکیرد کردند تا نظامیان پاسداران را که تعداد کمی درآن منطقه بودند خلع سلاح کنند .

دراین حمله گروه مهاجم توسط گروه مدافع غافلگیر و تعداد چهارده نفرکشته و زخمی برجای گذاشتند ، که تعداد ده نفر زخمی ( بعد از دست گیری دیدیم ) که نظامیان زخمی از دو منطقه ی عبدوالگان و باجگاه بودند که به بلخاب برای جنگ آورده شده بودندوتعداد چهارنفر کشته داده بودند و مابقی باتمام قوای شکست خورده دوباره به منطقه ی گلورز مستقرشدند .

گروه دوم با فرماندهی مرحوم میرزایی از منطقه ی هوش بالای منطقه ی ترخوج ( مرکز بلخاب ) حمله کردند که جنگ شدید بین نیروهای دو طرف در منطقه ی خالر در گرفت که از دو طرف چندین کشته دادند ، این جنگ تاشب ادامه داشت اما بعد از اینکه باخبرشدند که گروهی که به پایین حمله کردند باتعدادی کشته و زخمی شکست خورده اند ، منطقه ی خالر و هوش را شبانه ترک نمودند و از پشته ی هوش به پایین بلخاب ، خودشان را منتقل کردند و این شکست دوم گروه سازمان نصر ازپاسداران جهاد درمدت یکماه بود

 

 

              حمله ی سوم گروه سازمان نصر و تصرف مرکز بلخاب

 

گروه سازمان نصر بعد از شکست دوم در منطقه ی لرکیرد و خالر ، در روش جنگی شان تجدید نظر کردند و این باربا احتیاط بیشتر وبا استفاده از تجربیاتی که ازشکست سختی که ازدوجنگ گذشته کسب کردند وارد عمل شدند و باتمام قوای نظامی که در اختیار داشتند ، ازمنطقه ی پایین بلخاب جنگ را آغاز کردند . جنگ سوم را خارج از منطقه ی مسکونی و در کوه ها و تپه های منطقه ی لرکیرد و پروشان کشاندند ،ازنظر تعداد نظامیان دومنطقه ی مزکورباتعدادنظامیان مهاجم قابل مقایسه نبودند ، تعداد نظامیان مدافع کمتر از نظامیان مهاجم بودند ، ازیک طرف دیگر تجربیات جنگی پاسداران دو منطقه در مناطق مسکونی بود و از طرف دیگر آقای عادلی و پایگاه مرکزی پاسداران ، این منطقه را در جنگ تنها گذاشته بود ند ، حتی سلاح و مهمات برای آنان ارسال نکردند .

نظامیان گروه سازمان از تپه ها و کوه های اطراف این دو منطقه ، به طور شبانه روزی ، سنگر به سنگر حمله می کردند و پیشروی می کردند . فرماندهان پاسداران در این چند روز که در مرکز بلخاب جمع شده بودند به عنوان نظاره گر بودند حتی ده نظامی به این دو منطقه نفرستاده بودند و آتشی را که خودشان برافروخته بودند تماشا گربودند، . یکی از عواملی که باعث شکست منطقه ی لرکیرد و پروشان به فرماندهی محب علی مجاهد شد اختلاف نظامیان بود . نظامیان ومردم منطقه ی لرکیرد بعد از چندین روز جنگ و مقاومت بدون تلفات منطقه را ترک نمودند وباخانواده هایشان راهی مرکزبلخاب ترخوج شدند ، علت که منطقه را رهانمودند وبه نظامیان تحت امرمجاهد کمک ننمودند دواحتمال یا براثراختلاف که با نظامیان منطقه ی پروشان داشت ویا بخاطرعدم کمک وهمکاری پایگاه مرکزی پاسداران بود ، لرکردکه یکی از مناطق مهم واستراتیژیک پاسداران بود ، به تصرف گروه سازمان نصردرامدواین اولین شکست نیروهای پاسداران جهاد در پایین بلخاب بود ،وبا ازدست دادن منطقه ی لرکرد پایه های حاکمیت تحت امر آقای عادلی متزلزل شد ، مجاهد باتعداد افراد اندک تحت امرش که حدود بیست وپنج نفرداشت

در منطقه ی پروشان تنها ماندند ،ودرکوه های پشته ی پروشان درمقابل بیش از صدنفرنظامی جنگجوچندین شبانه روز مقاومت نمود.در این جنگ نابرابر چندین نفر از دو طرف زخمی و کشته شدند .که ازجمله  دو نفر از افراد کلیدی و مهم مجاهد به نام غلام حسین نوری که به شدت زخمی شد و دومی به نام محمد طاهر سروری دستگیر وتیرباران شد ، این قضایا باعث شد که مجاهد و افرادش به عنوان اعتراض به آقای عادلی و پایگاه مرکزی پاسداران منطقه را ترک کند . اوبه مدت ده روز باافرادش مقابل بیش از صدنفر جنگیده بودند که در این مدت پایگاه مرکزی

پاسداران  نظاره گر بودند ، شاید فکرمیکردند که گروه سازمان همچون گذشته دچارشکست می شود وازمجاهد شکست میخورد ویا اینکه روحیه ازدست داده بود منتظربودند که چه وقت صدای تفنگشان را بشنوند تا منطقه را ترک کنند که همنطور هم شد ، مجاهد منطقه را ترک نموده به پایگاه نظامی نزد آقای عادلی می آید .

دراین گیرودار جنگ در پایین بلخاب ، گروهی از نیروهای پاسداران به فرماندهی دکتر فاضل شاخدار مشغول جنگ و دفاع از بالای بلخاب در منطقه ی ترپچ و زوج بودند . سازمان های کاشان و اسمیدان با پشتیبانی نظامیان از یکاولنگ به ریاست آقای عرفانی ،وسعیدی به فرماندهی  قومندان اعلا از منطقه ی ترپچ و زوج حمله کردند و جنگ های متعدد دراین مناطق به وقوع پیوست که در این جنگ ها از دو طرف افراد زیادی کشته و زخمی شدند .

یکی از مناطق مهم پاسداران با افراد قابل توجه نظامی به فرماندهی قومندان وفایی پیرغله بود . آقای وفایی از دوستان نزدیک مجاهد و از هم سنگران ژنرال اختری سر پل بود . ایشان با مجاهد به فرماندهی اختری مدت های طولانی در جنگ های سوزمه قلعه و سرپل مقابل غفار پهلوان از فرماندهان دولت کمونیستی شرکت داشت و تجربیات جنگی زیادی از آقای اختری کسب کرده بود واین فرمانده یکی از شخصیت های نادر نظامی پاسداران در منطقه ی پیرغله و بین تمام پاسداران به حساب می آمد . ایشان بر اثر یک توطئه ی نظامی قبل ازجنگ در بلخاب ، درمنطقه ی اسمیدان مورد حمله ی گروهی ازافراد نامعین قرار گرفته و مجروح می شود که منجر به قطع نخاع می شود . با مجروح شدن ، قومندان وفایی نظامیان پیرغله حاضر به جنگ نمی شود و ازجنگ در مقابل گروه سازمان سرباز می زند و هیچ گونه کمکی نظامی وغیرنظامی به پایگاه پاسداران نمی فرستند . گروه سازمان نصر در مرکز بلخاب از منطقه ی پیرغله و شاخدار خیالشان آسوده می شود .

افراد نظامی دکتر فاضل در منطقه ی جوزری در پایین شاخدار، خودشان را برای دفاع آماده کرده و در منطقه ی جوزری چندین بار مورد حمله قرار می گیرند و این حملات را با چندین کشته و زخمی از دو طرف دفع می کنند ، جنگ به خود مرکز بلخاب کشیده می شود ، رهبران پاسداران تازه از خواب غفلت بیدارشده که مرکز بلخاب مورد حمله قرار گرفته و هرلحظه خطر سقوط وجود دارد و دیگرکاراز کار گذشته بود و دیگر سقوط بلخاب حتمی بود . بعد از حملات پی در پی و کشته و زخمی شدن تعدادی از افراد از هردو طرف ،پایگاه مرکزی پاسداران جهاددربلخاب توسط گروه سازمان نصر سقوط کرد .

علت شکست پاسداران جهاد چند عامل به نظر می رسید 1- ضعف مدریت 2- عدم اتحاد و انسجام بین فرماندهان نظامی ومسئولین رده بالا 3- نداشتن رهبری واحد در شمال افغانستان 4- عدم پیروی بعضی از فرماندهان نظامی ازجمله منطقه ی پیرغله  از پایگاه مرکزی 5- نداشتن فرماندهی واحد در جنگ 6- غرور و خود برتر بینی در جنگ های اولیه که هربار منجر به شکست گروه سازمان شده بودند ، همه ی این عوامل باعث شد که پاسداران در سال 1367 بازنده ی این جنگ شوند .

بعد از شکست ، پاسداران ازبلخاب قرارگاه نظامی خودشان را از بلخاب در آب کلان مستقر کردند و از آنجا جنگ های متعدد را بر علیه گروه سازمان نصر در بلخاب به راه انداختندو چندین جنگ خونین در بین دو گروه به وقوع پیوست که منجر به کشته شدن تعداد زیادی از افراد و فرماندهان دو طرف شد که این قضایا نیاز به بررسی بیشتری  دارد . در این جنگ ها قومندان عمومی پاسداران به نام سید محمد حسین عادلی معروف به سید قومندان در منطقه ی ز یر کوه لرغو ، پشته ی قلعه گگ ترخوج  توسط قومندان یاسین از فرماندهان محمد محقق مورد اصابت گلوله ی خمپاره قرار می گیرد و کشته شد ،. از طرف مقابل ( گروه سازمان ) قومندان معروف وجنگجوی آنان به نام نبی قومندان از منطقه ی آبخور سانچارک ، در بلخاب کشته می شود .

پاسداران بلخاب گرچه از مرکز بلخاب شکست خورده ودر آب کلان مستقر شده بودند ، امابه خاطر آبروی از دست رفته ی خودشان دست به هرکاری می زدند ودر کمتر از یک ماه سه حمله ی نظامی در بالای مرکز بلخاب انجام دادندکه در هر مرتبه با تلفات از هردو طرف مجبور به عقب نشینی شدند . از طرف مقابل ( گروه سازمان ) نیز از جنگ خسته شده بودند و هر چند وقت یک بار تعدادی از افراد نظامی اش توسط نظامیان پاسداران کشته می شدند . در هر صورت هرو دوگروه از جنگ های طولانی مدت به سطوح آمده و منتظر صلح بودند . دراین گیرودارجنگ ، هیئت صلح از منطقه ی

شولگر که اعضای آن از جبهه ی متحد بودند ، به آب کلان آمدند پیشنهاد صلح به پاسداران دادند ، « به احتمال زیاد آقای محقق هیئت صلح را فرستاده بود و ازاینکه گروه سازمان قدرت نظامی خودشان را در بلخاب تثبیت نموده و ادامه ی جنگ به ضررشان تمام می شد نگران بود ».

خلاصه اینکه هیئت صلح ، سران گروهای متخاصم را حاضربه مذاکره نمودند و جلسه-ی حضوری را در منطقه ای به نام چشمه ی نان خورک در پشت قم کوتل ، که عاری از منطقه ی جنگی بود ترتیب داد و هردوگروه بعد از مدت چهارماه جنگ و خونریزی تن به مصالحه دادند و قرار شد که نظامیان هرمنطقه ای که از جناح مقابل شکست خورده و مهاجر هستند ، برگردند به مناطق خودشان و بلخابی ها هم در پایگاه خودشان برگردند که خوشبختانه این کارعملی شد و ما شاهد این ماجرابودیم ، روزی که گروه پاسداران جهاد همراه با خانواده هایشان از آب کلان به طرف بلخاب در حرکت بودند ، نظامیان پراکنده و مهاجر گروه سازمان از بلخاب به طرف آب کلان و سانچارک در حرکت بودند . نظامیان دو طرف مسلح ، با احتیاط از جهت های مخالف در حرکت بودند و هیئت های سلح در میان دو گروه حائل قرار گزفته بودند واین بود نتیجه ی جنگ های داخلی بین دو گروه سازمان نصر و پاسداران جهاد در سال 1367 .

این جنگ ها به فرمان محمد محقق از طرف سازمان نصر در شمال افغانستان برای تصرف پایگاه مرکزی پاسداران جهاددربلخاب به ریاست آقای سید حسن رضاعادلی تحمیل شدکه ما شاهد حمله و تهاجم نظامی در پایین وبالای بلخاب بودیم .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 11:44 بعد از ظهر  توسط سروری بلخابی   | 

 

                 جوانان بلخابی بخوانند !

        در اوایل سال 1367  جنگ های خانمان

سوز داخلی در ولسوالی بلخاب بین گروه سازمان نصر به رهبری مرحوم بابه مزاری

از یکطرف واستاد محمداکبری از طرف دیگر با مسئولیت وهدایت محمد محقق و آقای

سید حجت فاضلیی بلخابی از جناح سازمان نصروحاجی شفق سرپلی وآقای سید حسن

رضا عادلی بلخابی از جناح مقابل از سران پاسداران جهاد در شمال افغانستان به شدت

ادامه داشت ، در آن زمان من به عنوان یکی از دانش آموزهای فرهنگی در مکتب یا

همان مدرسه ی ولی عصر( عج ) مشغول تحصیل بودم که جنگ ها هر روز شدت

بیشتر پیدا می کرد ، رهبران وفرماندهان هر دو جناح باتجدید قوا درخواست کمک با

فرماندهان و جنگویان تازه نفس از سانچارک ،سرپل ،شولگر ،دریصوف یکاولنگ

مشغول زور آزمایی بودند ، دراین جنگ خونین گروه سازمان نصر با هدایت آقای

محقق نقش مهاجم را داشتند ،به این دلیل که ولوسوالی یکاولنگ کاملا مربوط به سازمان

نصر بود که به کمک گروه سازمان نصر بلخاب مستیقیما وارد جنگ شده بود ،و از

سمت پایین بلخاب گروه سازمان ولوسوالی دریصوف را از دست حزب حرکت اسلامی

خارج نموده براتعلی خان تل عاشقان را در پایین بلخاب با جمع ا ز اعضای خانواده اش

ترور نموده بودند، براتعلی خان یکی از فرمانده هان حرکت اسلامی دربلخاب بود ، بعد

از تصرف دریصوف وپایین بلخاب ،خودشان را از دست حرکت اسلامی آزاد ورها دید

ند ،این بار پاسداران جهاد را موردهجوم نظامی قراردادند . از این طرف گروه

پاسداران جهاد در جنگهای درون منطقه ی بلخاب افراد سازمان نصر و حزب جبهه ی

متحد به رهبری آقای روح الله را شکست  داده از مرکز بلخاب بیرون رانده بودند غافل

ازاینکه انسان های تشنه به خون در اطراف بلخاب در کمین نشسته اند ومنتظریک اشاره

هستند ،به هرصورت یک شب فرماندهان آقای محقق ، حمله ی نظامی را دردو محور

با لای منطقه ی پاسداران آغاز نمودند که ما شاهد این صحنه ها بودیم ، یک صبح

رامردم با صدای گولوله ی آرپیچی از خواب بیدار شدند وقتی متوجه شدیم یک بخش از

گروه سازمان نصر بالای منطقه ی به نام لرکرد حمله نموده ویک بخش دیگر بالای

مرکز بلخاب یعنی فرماندهی پاسداران حمله نموده در بخش پایین نظامیان سازمان توسط

پاسداران به فرماندهی محب علی مجاهد ازمنطقه ی پروشان غافل گیر میشودوباکشته

وزخمی شدن چهارده نفر درمنطقه ی لرکرد ما بقی دوباره شکست میخورد ومن با یکی

از بچه های که کمک های اولیه خوانده بودیم  بالای زخمی های نظامیان سازمان رفتیم که زخمهایشان را پانسمان

کنیم ده نفر مجروح را دیدیم که داخل حسینیه جاداده شده بود وما به عنوان انسان دوستی

زخمهای آنها را باند پیجی وپانسمان نمودیم ازایشان سئوال نمودیم از کجا آمده اید گفتند

ما از بچه های عبدولگان و پشته ی گردنه هستیم ومارا به زور اینجا آورده اند چون که

منطقه را بلد نبودیم گیر پاسداران اسیرشدیم البته همه ی این افراد بعدا آزاد شدند ولی

گروه سازمان نصربیشتری اسیران جنگی را میکشتند که چندین مورد را ما شاهد بودیم

که از خود منطقه ی بلخاب دست گیر کردند وفوری تیرباران کردند ازجمله دونفریکی

به نام سید مظعفرازپروشان وشخصی  د یگر را به نام عبدول از منطقه ی هوش بعد از

یک روز جنگی دست گیر نموده درمنطقه ی هوش توسط آقای میرزای قومندان تیرباران

شدند ونفر سوم را در منطقه ی پروشان بعد از جنگ دست گیرکرده تیرباران نمودند

ومرحوم مجاهد را که یکی از فرمانده هان پاسداران جهاد دربلخاب بود وسالها درجنگ

های سوزمه قلعه وسرپل با ژنرال اختری برعلیه غفار پهلوان از مزدوران دولتی

کمونستی بود جنگیده بود  به دستورمستقیم آقای محمد محقق ، در بلخاب همراه برادرش

ویکی از آفرادش در جلسه ی صلح که ترتیب داده شده بودند   ترور کردند وشخصی

دیگری را به نام دکتر فاضل از منطقه ی شاخدر ه ی بلخاب در جلسه ی صلح که ترتیب

داده بودند بعد از جلسه ی صلح دربین هیئت صلح تیرباران نمودند این ها از نمونه های

بودند که ما شاهد این قضایابودیم وشنیدیم وهمچنین در مرکز ولایت سرپل تمام مردم

شمال افغانستان میدانند که آقای جنرال اختری سرپلی  که هیچ وقت درجنگ های داخلی

شرکت نداشت وهمیشه با خلقی ها در جنگ و جهاد بودند همراه شیخ فلسفی که روحانی

نیز بود و آقای دانش بغاوی وآقای ابوذر وچندین تن از بزرگان سرپل را مخفیانه از

خانه های شان ربودند ودر بیابان ها در چا ه ها انداختند که بعد ها جنازه های شان

پیداشد اگر واقعیت هارا درنظر بگیریم عنایت خان بدون امر شخص بالاتراز خود وبدون

امر رهبر بالاتر ازخود جرآت کشتن این همه شخصیت های منطقه ی سرپل را نداشت

این ها حتمااز جای دیگر دستور داده شده بود که بزرگان یک منطقه را از خانه های

شان بیرون نموده به چاه ها ی بیابان می اندازد وکسی جرآت داد خواهی نمتیواند بکند

چون که قدرت مطلق درآن زمان به دست آقای محمد محقق ودوستم بود شاید به قاتلان

این مظلومین جایزه هم تعلق گرفته باشد به هرترتیب گروه سازمان بعد از حدود یکماه

جنگ مرکزبلخاب را تصرف نمودند ؛ ما بچه های فرهنگی از ترس اینکه مردم

غیربلخابی مارا نکشد با جمع بزرگ از مردم بلخاب به خارج بلخاب درمنطقه ی آب

کلان مهاجرت نمودیم  اصل خاطره اینجاست گروه پاسداران از خارج بلخاب تجدید قوا

نمودند دوباره با لای ولسوالی بلخاب حمله نمودند وما در آب کلان شنیدیم که

 مرکزبلخاب آزاد شده من با چند نفراز دوستان عازم بلخاب شدیم که برویم ببینیم چه

خبر است وقتی رسیدیم بالای کوه به نام لرغو یعنی بالاسرترخوج به طرف پایین نگاه

کردیم دیدیم یک شخص به نام اخلاقی از منطقه ی پروشان یک جنازه را بالای قاطر به

طرف بالای کوه می آورد که داخل پتو پیچیده است وخون از سرش میریزد ویک

مجروح دیگر را نیز دیدیم که تمام بدنش تکه پاره ولی زنده است بعد سئوال کردیم این

جنازه از کیست کسی جواب نداد ولی از وضعیت که معلوم بود فهمیدیم یک شخص مهم

است وقتی که جنازه را پایین نمود دیدیم که فرمانده کل جنگ پاسداران جهاد در شمال

افغانستان سید محمد حسین عادلی معروف به سید قومندان است ودرهمان شب یک

شخص از داخل منطقه ی بلخاب با لای کوه آمد وخبر آورد که

نبی قومندان آبخور در منطقه ی ترخوج کشته شده ودریک روز دوفرمانده جنگی از دوطرف کشته شدند وبعد

از چند هفته ی هیات صلح از حزب جبهه ی متحد از شلگر در آب کلان آمدند وبعد از مذاکرات ونشست های

آقایان را متقاعد نمودند که صلح کنند از طرف هم دوطرف از جنگ و کشتار خسته شده بودند وبعد از ده هانفر

کشته وزخمی معلول بی خانمان وبا متحمل شدن خسارت های فراوان برایی مردم بی

دفاع صلح نامه را امضانمودند این یک خاطره ی بود در تحولات سال 1367 (سروری بلخابی)

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 10:38 بعد از ظهر  توسط سروری بلخابی   | 

مقام‌های وزارت معادن می‌گویند براساس ارزیابی‌هایی که از سوی اداره سروی جیولوجی امریکا در مورد ارزش سی‌درصد از ذخایر زیرزمینی کشور صورت گرفته است، معدن مس در ولسوالی بلخاب ولایت سرپل که اخیرا توسط متخصصین داخلی کشف شد، بزرگترین معدن مس در جهان است. به گفته‌ی این مقام‌ها، در نزدیکی این معدن، یک دریا به نام درياي بلخاب و معادن بزرگ ذغال سنگ نیز وجود دارد که اهمیت معدن مس ولسوالی بلخاب را فوق‌العاده بالا برده است. به گفته انجينر عادل وزير معادن پيشين كشور معدن مس بلخاب سابقه دوهزار ساله دارد و مردم بلخاب در دو هزار سال پيش از اين به صورت ابتدايي از اين معدن استفاده مي‌كرده‌اند. اما مقامات كشور ما كه خود ذخاير زيرزميني و روي زميني خود را باور ندارند، پس از آن متوجه معدن مس بلخاب شده اند كه كارشناسان امريكايي آن را تأييد و به نظر خودشان آن را كشف كرده و آن را به عنوان بزرگترين معدن مس جهان اعلام كرده اند.
يادآوري مي‌كنيم كه معدن مس بلخاب در قسمت شرقي دره زيباي بلخاب و در قريه پاي ميرسيد مراد موقعيت دارد. بلخاب ولسوالي دورافتاده از ولايت سرپل است كه برابر تحقيقات اوليه ده‌ها معدن بزرگ ارزشمند از ذغال سنگ و مس و طلا و نفت و ... در كوه‌هاي آسمان خراش آن موجود است كه برخي از آن‌ها كشف شده ولي بدون استفاده مانده است و برخي ديگر هنوز هم از چشم كارشناسان خارجي و داخلي پنهان مانده است.
وحید الله شهرانی، وزیر معادن کشور روز گذشته در یک نشست خبری مشترک با پاول برینکلی معاون وزارت دفاع امریکا در کابل گرچند در مورد ارزش مس موجود در معدن بلخاب چیزی نگفت، اما تاکید کرد که از علایم و ظواهر این معدن معلوم می‌شود که بزرگترین معدن مس در جهان است. آقای شهرانی گفت:‌ «از دیگر معادن مس، یک معدن بزرگ مس در ولسوالی بلخاب ولایت سرپل است که توسط متخصصین افغانی چندی قبل کشف شده بود و فعلا مطالعات در آن‌جا جریان دارد. از ظواهر آن معلوم می‌شود که یک معدن بزرگ است و یکی از خوبی‌های این معدن این است که در نزدیکی آن دریا وجود دارد که آب جاری در فصل‌های سال دارد و همچنین معادن بزرگ ذغال‌سنگ قرار دارند که این‌ها ارزش معدن مس را بالا می‌برد. چون انکشاف معدن مس به آب و ذغال سنگ ضرورت دارد.» وزیر معادن علاوه کرد: «در مورد ارزش تخمینی آن فعلا چیزی گفته نمی‌توانم اما این‌را گفته می‌توانم که از علایم آن معلوم می‌شود که یکی از بزرگترین معادن مس در روی زمین است

ماخذ وب سایت عصر نو

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اردیبهشت 1390ساعت 3:18 بعد از ظهر  توسط سروری بلخابی   | 

بعد از اینکه در منطقه ی پروشان روخانی قرآن کریم و کتاب های فارسی را در نزد ملاهای ده فراگرفتم ، مدتی بود که سرگردان بودم که چکار کنم .

هم کلاسانم همه رفتند به مرکز بلخاب و در مدرسه ی فرهنگی ثبت نام کردند زیرا آنها به اسطلاح منطقه ی بچه های( بایها )یعنی متمکن بودند وضعیت اقتصادی شان بهتر از ما بود و باید آنها مصرف خودشان را شخصاً با خود می بردند اما من نه پدری داشتم و نه مادری و نه پولی که برای خود خرج کنم . یک سال به همین منوال گذشت و من از هم دوره های خود عقب افتادم . شب و روز به این فکر می کردم که چکار کنم که بتوانم ادامه ی تحصیل بدهم تا ا ز دیگران بیش از این عقب نمانم .

یک روز تعطیلی که بچه های فرهنگی به روستا آمده بودند ، یکی از آنها به نام جانعلی میثم که بعدا جنرال شفق به د ستور آقای محمد محقق مزاری، آنرا از بلخاب به مزار شریف بوردند وایشان را کشتند وحتی جنازه ی ایشان را به خانواده ی شان ندادند، با ما همسایه بود . من به او گفتم :

من هم با شما به مدرسه شبانه روزی می روم و با شما در س می خوانم و اوقبول کرد . فردای آن روز من رفتم به مدر سه ی فرهنگی شهید علامه بلخی که مربوط به جبهه ی متحد از احزاب جهادی بود . از اینکه من معرف نداشتم و خود سرانه به مدرسه رفته بودم ، مسئولین مدرسه هیچ توجهی به من نکردند و در اطاق بچه ها بدون تکلیف مدت ده روز ماندم .

در این مدت مسئولین مدرسه و معلمان با من حتی یک کلمه حرف نزدند حتی سوال نکردند که چه کسی هستی و ازکجا آمده ای و برای چه آمده ای ، طوری با من رفتار می کردند انگار من وجود خارجی نداشتم گرچه من هنوز به سن تکلیف نرسیده بودم و خیلی خجالت می کشیدم و جرئت حرف زدن را نداشتم و یا در مورد مشکل خودم بگویم و هرلحظه ی از آن روزها برایم دردناکترین و زجرآورترین روزها به شمار می آمد .

دلایلی که مرا نمی پذیرفتند یکی اینکه من یتیم بودم و حامی ای نداشتم که خرج و مصرف مرا بدهد و از من حمایت کند ، دوم اینکه اقوام من از حزب پاسداران جهاد حمایت می کردند و این مدرسه متعلق به جبهه ی متحد بود . چند روز به همین منوال گذشت و تحمل کردم و آن روزها بسیار برایم سخت می گذشت روزهایی که هرگز نمی توانم فراموش کنم .

مسئولین مدرسه عبارت بود ازآقای فدوی از مزار آقای هاشمی از پیرغله آقای زینوری ، قیام از سرپل شبرغان ، قریب به اکثربچه های مدرسه ی فرهنگی آنها از بچه های سرمایه دار ها وخانها بودند ، این طبیعی بود که به مثل منی بچه یتیم یک کلام حرفشان را حرام نکنند ، امروز به لطف وکمک خداوند به آرزوهای که داشتم نزدیک میشوم ومعتقدم که انسان ها درتمام سختی ها جزبه خداوند ، به افراد واشخاص نباید پناه ببرد واگر به اشخاص واحزاب تکیه کند خداوند با همان افراد واشخاص واحزاب  سرنوشتشان را دچار خواهد کرد  ومن همیشه به خدا وند تکیه کرده ام وتا  هنوز نه از حزب و گروه مثل بعضی هاچیزی  خورده ام ونه ازشخصی همایت کرده ام ونه اعتقاد به این رهبران افغانستان که دستشان به خون هزاران انسان بی گناه آلوده است معتقدم این روش من است . حالا که بیست سال از آن زمان می گذرد به نظرم همین دیروز برایم این اتفاقات افتاده است .

 خلاصه روزی یکی از دوستان من که پدرش مغازه داربود به من پیشنهاد دادکه  : پاسداران جهاد هم مدرسه ی فرهنگی تأسیس کرده اند ، بیا باهم برویم آنجا . من که از وضعیت بلا تکلیفی خسته شده بودم خوشحال پیشنهادش را پذیرفتم و با هم به آنجارفتیم ومدیر مدرسه فرهنگی ولی عصر(عج) آقای حاج سید باقرعبادی بود  ما را پذیرفتند ومدت سه سال در آنجا شبانه روزی بودم دوره ابتدای را تمام کردم ، از آقای عبادی خیلی متشکرم وایشان را همیشه  دعا میکنم ،

بعد که جنگ های داخلی وحزبی شروع شد  مدارس تعطیل شد وباهمین آقای عبادی به ایران آمدم ودرسال 1373 به حوزه علمیه امتحان دادم و قبول شدم درسال 1384 فوق لسانس حوزه را با موضوع پایان نامه پیشگیری از جرم درفقه اسلام به اتمام رساندم ودرسال 1386 به مکه معظمه مشرف شدم وچهارسال است که  به  درس خارج فقه واصول نزد اساتید ، آیته الله العظمی مکارم شیرازی ، آیته الله سبحانی ، آیته الله شیخ جواد فاضل لنکرانی شرکت میکنم  واینک از طلاب رسمی جامعه المصطفی (ص ) هستم  ادامه دارد.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اردیبهشت 1390ساعت 2:56 بعد از ظهر  توسط سروری بلخابی   | 

با تقدیم سلام واحترام خدمت همه ی بلخابی های عزیز درهرکجا که هستند ،

بنده تشکر میکنم از همه ی دوستان که نسبت به این وبلاک ومطالب آن اظهار نظرمیکنند

واز راهنمای های شما عزیز ان کمال سپاس گزاری دارم .

در ضمن تقاضامیشود اگر مطالب در موضوعات مربوط به بلخاب داشته باشید برای ماارسال بفرمایید

تا با نام نویسنده دراین وبلاک درج گردد .

ناگفته نماند که بنده هیج گونه گرایش حزبی وسیاسی برای  فعلا ندارم ونسبت به  تمام بلخابی های عزیز احترام قایل هستم مخصوصا قشرمحصیل و علما که افتخار مردم فهیم وآگاه بلخاب می باشند  سروری بلخابی

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 8:11 قبل از ظهر  توسط سروری بلخابی   | 

سرویس جامعه جهان-محمد حسین زاده:در ایران هنوز فاطمیه نرسیده است، در بحرین اما فاطمیه زودتر رسیده است گویا! چقدر کوچه دارد بحرین! چقدر در، سوخته این روزها! همه جا بیت الاحزان شده است!

 چرا ساکتی سلمان؟ مقداد، به پا خیز که بسته اند دستان علی را

میثم، جرم شده است بار دیگر حب علی، نخل های بحرین خونین شده است این روزها

عمار، پدر و مادرت هنوز زیر تازیانه ابولهب اند و ابوجهل، در میدان لولو شهید کردند سمیه را، در زندان تکه تکه کردند یاسر را.

ابوذر، کسی نیست فریاد بزند بر سر شیوخ نفتی، كسی نیست استخوان بکوبد بر سر مفتی های کذاب، تلویزیون معاویه سانسور می کند اخبار را!

عمروعاص طرح برده شورای شیوخ نفتی، که علی(ع) نقض کرده حقوق بشر را

بلال، ماذنه ای نمانده که اذان بگویی دیگر!

خائن الحرمین امر کرده است به آل صهیون، جز مسجد ضرار، خراب کنند همه را، تا اذان را به وقت واشنگتن بگویند و نماز را به سوی تلاویو!

سلمان، عرب جاهلی هنوز به دین ابوسفیان هاست، هنوز در دعوای عرب است و عجم، هنوز بعد ۱۴۰۰ سال باور ندارد که، ان اکرمکم عندالله اتقیکم

اما تو چرا ساکتی؟ مگر تو هم به درد عرب جاهلی دچاری؟ مگر تو هم به مکتب اسلام ایمان نیاوردی؟ نکند تو هم ناسیونالیست شده ای؟

تو را سلمان خوانده اند، نه روزبه! سلمانِ پیرو علی، ساکت نمی نشیند پیرو علی!

اما نه! باور نمی کنم! پیامبر گفت تو «منا اهل بیتی»! نهیبی بزن بر ما!

ایران هنوز فاطمیه نرسیده است، بحرین اما فاطمیه زودتر رسیده است گویا! چقدر کوچه دارد بحرین! چقدر در، سوخته این روزها! همه جا بیت الاحزان شده است!

اما آل ابلیس گفته: گریه ممنوع! عزاداری هم!

آنها حتی از گریه هم ترس دارند! پدرانشان هم از گریه فاطمه ترس داشتند در مدینه!

از گریه زینب در کوفه! از گریه رقیه در شام!

کوچه فاطمیه به میدان عاشورا می رسد! نکند دیر به کربلا برسیم!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 12:38 بعد از ظهر  توسط سروری بلخابی   | 

در سال 1358 که من کودک هفت ساله بودم وارد کلاس اول در مدرسه ی ( مکتب ) دولتی شدم

درآن ایام ریس جمهور افغانستان نورمحمد ترکی از حزب خلق در ارکه ی قدرت نشسته بود

تبلیغات ضد دینی واسلام ستیزی هر روز گسترش می یافت ، شعار های کمونستی در مکاتب

دولتی و در مراسم های عمومی علنی شده بود از جمله ی شعار های که به ما می آموختند

این جمله ها بود : ترانه ی خلق ، سربلند باد دوستان خلق ، سرنگون باد دشمنان خلق ، رمز کار

خلق سازد این جهان ، از وجود او هستیم این زمان ، زیب زندگی این جا زحمت است ، هم در زمین

و هم درآسمان . شعار دیگرکه  به ما یاد میدادند میگفتند : مرک بر سود خور ، مرک بر کله خور ،

مرک بر خوانین ، بگویید شعار اصلی آنها حورا بود که درپایان هر سخنرانی یا اشعار که خواند ه میشد

باید همه حورا میگفتند .

از دیگر حرف های که بین مردم پخش شده بود این بود که هرکسی در خانه هایشان سگ دارد باید

سگشان را بکشد وشب ها درهای خانه های شان را باز بگزارند ممکن است مهمان عزیز بیاید ،

از همه خطرناک تراینکه زمزمه های شنیده میشد که خلقی ها کتاب ها وقرآن ها را در هرخانه ی

که پیدا کند به آتش میکشد وصاحب خانه را نیزبا خودشان می برد و میکشد دیگراینکه دولت کمونستی طرح ریزی نموده بود که ملاها (آخوند ها ) وخان های منطقه را در یک فرصت مناسب دست گیر وبه

کابل بفرستد که همه را اعدام کنند واین کارهارا در بعضی از مناطق افغانستان به اجرا گذاشته بود .

از طرف دیگر علما خانها ومردم مسلمان ازاین طرح دولت وحاکمیت خیلی نگران بودند که چه باید

کرد به فکر را ه نجات خودشان ودین و مذهب که از اجدادشان به ارث برده بود افتاده بودند ، بعضی

ها از ترس کتاب های مذهبی را زیرخا ک پنهان کرده بودند که یک مورد را بعد از مدت ها خودم

با چشم سر دیدم که در غار کوه حدود پنجاه جلد کتاب را زیر خا ک مخفی کرده بودند ، ومن به همراه

برادربزرگترم پیدا کردیم که حیوانات بیرون کرده بودند ، بزرگان به ما میگفتند شما کافرشده اید شعار

کفرآمیز میدهید این دولت کفراست ما هم که بچه بودیم خیلی به فکر این مسایل ها نبودیم ، حدود شش ماه

از مدرسه رفتن ما میگذشت که زمزمه های انقلاب به گوشم رسید سروصدا بلند شد که مردم دریصوف

قیام کرده وبرعلیه دولت کمونیستی به مبارزه برخواسته وتعداد شهید شده وتعداد به کوه ها پناه برده احتمالا در انقلاب خیلی موفق نبودند .

من که پدرم تازه مرحوم شده بود نزد عمویم که ریش سفید مردم محل بود می رفتم با نوه ی ایشان

دوست وهم بازی بودم یک روز به ما گفتند بچه ها چند روز به مکتب نروید وبه کسی چیزی هم

نگویید که آقای عالمی انقلاب میکند جنگ میشود آدم کشته میشود ، مردم برعلیه خلقی ها قیام میکند

ما باید از منطقه کوچ کنیم که طیاره می آید بمباران میکند به فکر چاره باشیم ماهم خیلی ترسیده بودیم

که آقای عالمی کی هست که انقلاب میکند وخلقی هارا میکشد طیاره چه موجودی است چه میشود

خلاصه ی مطلب یک بعد از ظهر یکی از عموهایم به نام محمد سرور که یک تفنگ شکاری  داشت

به نام موشکوش تفنگش را تمیزمیکند وعموی بزرگم به نام ملادوست محمد فاملین را جمع نموده قضیه

را اعلام نمود که آقای عالمی امشب با لشکرخودش از پایین بلخاب می آید بالای علاقداری بلخاب حمله

میکند منطقه جنگ میشود باید امشب از این جا کوچ کنیم که طیاره بمباران میکند ، هواتاریک شد تعداد

ازمردم منطقه که خودشان را برای جهاد آماده کرده بود راه افتادند که بروند سر پل منطقه ی پروشان

که آقای عالمی بالشکرش میاید چونکه قبلاهماهنگی کرده بودند ، من هم با عمویم که پیرمرد ریش سفید

بود راه افتادم رفتیم سرپل منتظرنشستیم که آقا بیاید کنجکاو بودم که آقای عالمی را ببینم وببینم لشکر چیه

در انتظار بودیم که یک مرتبه یک تعداد اسب سوار با سرعت از پایین نمایان شد همه گفتند آقای عالمی

با لشکرش آمد  هنگام که  سواره ها رسیدن دیدم یک سید قد بلند با ریش سیاه چپنش را آستین نموده

وکمرش را با چیزی بسته سوار یک اسپ قهوه ی رنگ قوی هیکل در جلوی قافله گفتند آقای عالمی

همین شخص است همه رفتند جلو دست ایشان را گرفتند ایشان خیلی معطل نشد همین مقدار گفت که

من می روم در منطقه ی به نام کلکوه جلو مردم را میگیرم شما نفراتتان را فوری بفرستید ودر آنجا

فرماند گان جنگ را تعیین میکنم وخودش با افراد که همراهش سواره بودند حرکت نموده رفتند وبعد

از ایشان گروپ های پیاده پشت سرهم می آمدند و از مارد میشدند وبا صدای بلند میگفتند یا امام زمان

وگریه میکردند که صدای گریه و ناله ی شان  را ما میشنیدیم البته این گریه ها از عشق امام زمان

(عج) وبه خاطرجان نثاری برای اسلام بود ، بعدا که علاقداری بلخاب را فتح کردند وخلقی هارا کشتند وبه رودخانه بلخاب همه را به آب انداختند ، به ما گفتند که آقای عالمی وقت که مجاهدین را

جمع نمود دستورداد که علم خان لرکرد با نفرهای چند منطقه با لای علاقداری حمله کند و نبی خان پروشان با افراد تحت امرش با لای شعبه ی ظابط و عساکر وظیفه   داده میشود ، براتعلی خان تل عاشقان با افراد تحت امرش با لای اسلحه خانه وخلقی های که آنجا هستند ما موریت داده میشود واز

سه محورحرکت کنید وهمزمان باید حمله کنید دراین حمله علم خان با افراد تحت امرش موفق میشود

علاقدار را با افرادش از پا درمی آورد ونبی خان پروشان ظابط و افرادش را وادار به تسلیم میکند

دراین جا براتعلی خان موفق به تصرف اسلحه خانه وخلقی ها نمیشود وخلقی ها تا بعد ظهر فردا

با مجاهدین درگیری داشته که تعداد از مجاهدین را شهید میکند ودر آخراسلحه خانه توسط سید اقبال

وسید علی ظفراز پروشان به آتش کشیده میشود وبه این ترتیب علاقداری بلخاب به رهبری آیت الله

عالمی بلخابی سقوط میکند وآیت الله عالمی  بلخابی همراه خانهای بلخاب که هرکدام به عنوان فرمانده

جنگ ایشان بودند  بالای ولسوالی سنچارک حمله میکند ورهبری جنگ درشمال افغانستان را برعلیه

دولت کمونستی در اوایل انقلاب ایشان عهده داربود تا به وجود آمدن احزاب که قصه ی طولانی دارد 

نویسنده سروری بلخابی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 11:26 قبل از ظهر  توسط سروری بلخابی   | 

راه یافتن جناب حجت الاسلام آقای فهیمی بلخابی وحجت الاسلام آقای شریفی بلخابی دوتن از شخصیت های جوان وشجاع ومردمی خطه ی قهرمان پرور بلخاب در مجلیس ملی افغانستان را برای تمام ملت افغانستان  ولایت سرپل ومردم دلیربلخاب تبریک میگویم .

ملت قهرمان وشجاع بلخاب نشان  دادند که در سرنوشت افغانستان بی تاثیر نیست ودرتمام

مسایل کشور در شمال حرف اول را میزند ، در سال 1358 مردم بلخاب بود که برعلیه

دولت کمونستی قیام کرد وباعث بیداری سایر مناطق شمال شد تا قیام کنند ودر زمان قدرت

طالبان که تمام افغانستان را تقریبا تصرف کردند جز پنشیر باز هم مردم بلخاب بود که

قهرمانانه از کیان اسلام وتشیع دفاع کردند ودر طول تاریخ این مردم تسلیم ظلم نشده

ونخواهد شد واینک با رای بالا دونماینده از پنج نماینده ولایت سرپل را به خود اختصاص

دادند جای خوشحالی وتشکر از این ملت هوشیار وبیدار است جا دارد مسئولین مخصوصا

نماینده گان محترم از هیج تلاش وکوشش در به خدمت رساند ن به این مردم کوتاهی نکنند

ومنافع مردم را به منافع شخصی خودشان ترجیح بدهد سروری بلخابی پروشانی  حوزه علیمه

قم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 11:23 قبل از ظهر  توسط سروری بلخابی   | 

خاطرات از سفر مکه معظمه

سال 1386 یکی از بهترین سالهای زندگی ام بود قدم های پرگناهم را به سرزمین وحی گذاشتم

 ودرجای قدم گذاشتم که پیامبران الهی ازآدم تا خاتم درآن جا قدم گذاشته بود سرزمین ستاره

ها سرزمین که ابراهیم خلیل اسماعیل را به قربان گاه برد سرزمین هاجرو زهرا وساره

خلاصه درتاریخ ۲۴/۹/۸۶ ساعت شش صبح از فرود گاه مهرآباد به مقصد جده پرواز کردیم

وبعد ازسه ساعت خودم را درآسمان شهر جده عربستان دیدم از شوق خانه ی کعبه اشک

درچشمانم حلقه زده بود وبرای فرود لحظه شماری میکردیم بعد دقایق هواپیما به زمین نشست

وقتی وارد سالن انتظار شدیم انسان های دیده میشد با قیافه های مختلف ولباسها متفاوت

که از کشورهای مسلمان از سرتاسر دنیا آمده بود ولی همه به یک هدف ویک مقصد آن هم

زیارت خانه خدا وشعار همه هم یکی آن هم لبیک اللهم لبیک لبیک لاشرکلک لبیک

تا غروب آفتاب درفرود گاه ماندیم درشام گاه عازم مسجد جحفه شدیم برای پوشیدن لباس

احرام لباس آخرت ؛ ساعت ده شب درمسجد جحفه رسیدیم بعد از وضوو غسل لباس های دنیا

را از بدن بیرون آوردیم ولباس آخرت را که دوحوله سفید بیش نبود به تن نمودیم ولبیک گویان

عازم شهرمکه یعنی حرم و خانه ی خدا شدیم درآخر های شب درمنطقه ی عزیزیه شهر مکه در

هتل اسکان یافتیم صبح وقت سوار ماشن شدیم که به زیارت وطواف خانه خدا برویم بی اختیار

اشک از دیدگان جاری است وقتی چشمان پرگناهم به خانه کعبه افتاد وجود پیامبران الهی را

احساس کردم به یاد ابراهیم خلیل اسماعیل حضرت محمد( ص ) افتادم با دستان مبارکشان

چگونه این خانه را به امر خدا بنا کرده وچه قدر این بزرگوارا ن دور این خانه طواف کرده وبار ها

این حجرالاسود را بوسیده که الآن من می بوسم وبه نام خدا شروع کردم به طواف خانه

هفت مرتبه طواف انجام  دادم رفتم پشت مقام ابراهیم دورکعت نماز خواندم رفتم برای سعی بین صفا ومروه قدم جای قدم های هاجر مادر اسماعیل گذاشتم درآنجا انسان به یاد

گریه های کودک می افته که مادرش به دنبال آب می گرده خلاصه عمره ی تمتع با تقصیر که قبل از مراسم حج برای ما واجب بود تمام شد

در روز عید قربان حجاج همه به عرفات از آنجا به مشعر از معشر به منا برای رمی جمره

هرلحظه اش خاطره است وروایت است که هرکه درصحرای عرفات برود ازخدا بخواهد تمام

گناهانش بخشیده میشود وما مدت سه روز در منا برای اعمال حج ماندیم چند میلیون حاجی

هر روز برای رمی جمره مانند سیل حرکت میکنند . انجام مراسم حج برای سالخوردگان وکهنسالان بسیار سخت است

خلاصه مطلب مدت  دوازده روز درمکه ماندیم وهرروز وارد حرم میشدیم وبه زیارت خانه خدا می

رفتیم هر روز تشنه تر از روز قبل بودیم بعد دوازده روز اقامت درکنار خانه خدا عازم مدینه شدیم

حرم رسول خدا ادامه  بخش دوم

ساعت های نه شب آماده شدیم که به شهر عشق و مهربانی شهرصفاو صمیمیت
شهر نزول وحی شهرکه همه وجودش فریاد عدالت خواهی سرمیداد عازم شدیم
هرچند که به آن دیار غربت سرای فاطمه و علی نزدیک می شدیم ضربان قلبمان
تندترمیزد؛ دیدن شهر برای مان دوجنبه داشت از یک زاویه که میدیدیم بوی
عطرگل یار به مشام میرسید خاطره های زندگانی نبی خدارا برایمان تازه
میکرد صدای اذان بلال محل صدای شهپرهای جبریل امین صدای خنده های
کودکان علی وفاطمه موعظه ونصحت های رسول خدا مثل که تازه به گوش
میرسید هرلحظه اش مسرت بخشی قلبهای شکسته ی بودند که سالهای طولانی
رنج غربت و دوری از وطن را تجربه کرده بودند .
اگر از زاویه ی دیگرنگاه میکردیم فریاد حق خواهی علی وفاطمه صدای
گریه های بچه های علی سکوت اذان بلال قبرگمشده ی زهرا پرپرشدن
گلهای باغ رسالت دربقیع وجودمان را آب میکیرد ودرپشت نرده های
بقیع بغض گلویمان را گرفته صدای هق هق از گوشه و کنار شنیده میشد
واز ترس چماق بدستان سعودی کسی جرئت نداشت که صدایش را
بلند کند عاشقان دین و ولایت جزنگاه حسرت آمیزوغم بار به سوی
معشوق و دلباخته ی خودشان کار نمیتواند انجام بدهد شیوخ از تبار
ابوسفیان و معاویه درگوشه ی قبرستان با تبلیغ های زهرآگین خود
به مردم اجازه حرف زدن نمیداد حتی حاضر به معرفی گلهای
باغ رسالت وامامت نمیشد اگر ازایشان سوال میشد درجواب
میگفتند قیل اهلبیت . پس چه کار باید کرد جزآهسته آهسته
جاری شدن اشک از دیدگان دیگرهیچ . یکی از داغ های که
هرحاجی به دل دارد نیافتن قبرجگرگوشه رسول خدا فاطمه زهرا است
زهرای که رسول خدا میفرمود فاطمه پاره تن من است هرکی اورا
ازیت کند مرا ازیت کرده است هرکی مرا ازیت کند خدا را ازیت
کرده است . حالا علت مخفی بودن قبر پاره تن رسول خدا را
خودشما جستجو کنید که برای چه فاطمه قبرش مخفی هست .
دوستان جای شما خالی قسمت کند بروید از نزدیک ببینید
با دوستان که بودیم رفتیم قبرپیغمبرخدا را زیارت کینم باز از همان
شیوخ جلوی مرقد پیامبر را احاطه نموده کسی حق ندارد برای
پیامبرکه برای هدایت این امت چه رنجهای فراوان را تحمل کرده
یک حمد سوره بخواند میگند یک سلام بگویید رد شوید حق بوسیدن
زیارت نامه خواندن ندارید شرک است بماند .
رفتیم در پیای کوه احد وشهدای احد را زیارت کنیم درهمان جا
دوباره سروکله شان پیدا شد وبه کسی اجازه نمیدهد که چند لحظه
درکنارقبور شهدای احد نشسته درد دل کند درهرگوشه ی از شهر
مدینه مردم را زیر زربین قرار میدهند واز آشکار شدن حق میترسند
درنمازها به جماعت پشت سرآنها نمازمان را میخواندیم بخاطر اتحاد
مسلمانها بسیار مهم است به هرصورت بعد از بیست وچهار روز عازم
فرودگاه مدینه شدیم که دوباره بجای که به وطن خودمان برگردیم به
شهر غربت عازم شدیم  ساعت پرواز سه بعد از ظهر بود وقت که
به فرودگاه رسیدیم میگند تمام میدانهای هوای ایران بسته است برف
وباران به حد هست که طیاره توان پروازندارد باالاخره شب را در داخل
ماشن بدون آب و غذا درپشت میدان هوای ماندیم که صبح ساعت هفت
هواپیما از ایران آمد ومارا به مدت دوساعت به فرودگاه مهرآبادتهران
پیاده نمود این مختصرخاطرات یک مسافرت معنوی بود درسال ۸۶
 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 3:28 بعد از ظهر  توسط سروری بلخابی   | 

در سال 1374 مسافرت به افغانستان داشتم ؛ ومدت دوماه در بلخاب بودم ، ودر برج میزان ( پاییز ) همان سال با دونفر از اقوام ، جهت اخذ پاسپورت تحصیلی عازم کابل شدیم ، وقتی به شهر کابل رسیدیم

با صدای گلوله های ، توپ و مسلسل گروه طالبان استقبال شدیم ، چونکه طالبان بالای شهر کابل حمله

نظامی نموده بود وبا دولت ربانی واحمد شاه مسعود درجنگ بود وبا هرصدای انفجار شهرکابل را به لرزه درمی آوردند ، رفتیم درمنطقه ی کارته ی سه کابل که آیت الله عالمی بلخابی در مقر عالمی بلخی

مزاری که وزیر تجارت دولت ربانی بود حضورداشتند ، وقتی مارا دیدند که از بچه های بلخاب هستیم

ما را درکنار اطاق خودش جادادند ، وچند روز را درهمان مکان درکنار ایشان بودیم ، دراین ایام شعله های آتش جنگ هر روز بیشتر میشد وطالبان عرصه را بردولت ربانی واحمد شاه مسعود تنگ ترمی کرد ، قرار گاه که ما بودیم مورد خطر واقع شد ، آقای عالمی بلخی با تمام افراد تحت امرش منطقه را

ترک نمودند وآیت الله عالمی بلخابی را نیز همراه خودشان بردند وماه سه نفرکه دوتای ما طلبه بودیم

درهمان منزل تنها ماندیم ، یکی دوشب را درمنزل تنها بودیم ومن مجبور بودم تا اخذ پاسپورت و ویزا

در آن مکان بمانم ، یک روزی که ما درمنزل نشسته بودیم در زده شد وقت در را باز نمودیم دیدیم که

آیته الله عالمی با وسایل شخصی وماشن ودونفرخدمه ی که حزب وحدت جناح استاد اکبری در اختیارش

قرار داده بود از قرار گاه وزیر تجارت برگشته به نزد ما سه نفر بلخابی آمده وقت ازایشان سوال نمودیم

ما که مسافریم شما چرا اینجا نزد ما آمده اید ؟ ایشان گفتند : ماوشما باهم باشیم بهتر  است ترجیح دادم

نزد شما بیایم . ازاین کار ایشان ما خیلی خوشحال شدیم که ایشان به ما جوانان بلخابی خیلی ارزش و

اهمیت قایل است ، منطقه ی امن و بی خطر را که ازامکانات رفاهی نیز برخوردار است رها میکند

ونزد ما دوطلبه ی بلخابی در منطقه ی پورخطر می آید ، به نظر من این یک درس اخلاقی برای ما

بلخابی ها است که به همدیگر احترام داشته باشیم وارزش های اخلاقی ، شخصیتی ، علمی ، مذهبی

همدیگر را پاس بداریم واز هرگونه بی احترامی ، واهانت ، به علماء ، وبزرگان وشخصیت های

سیاسی و مذهبی بپرهیزیم که سعادت ما به وحدت ما ست  .  سروری بلخابی
+ نوشته شده در  جمعه ششم اسفند 1389ساعت 4:17 بعد از ظهر  توسط سروری بلخابی   | 

به گزارش شبکه اطلاع رسانی افغانستان (afghanpaper)، بر اساس تحقیق انجام شده از سوی پژوهشكده مطالعات پارلمانی مركز مطالعات استراتژیك كابل، در این انتخابات طرفداران دولت موفقیت چندانی برای ورود به پارلمان نداشته اند، در حالیكه ائتلاف تغییر و امید به رهبری عبدالله عبدالله كه اپوزیسیون دولت افغانستان است ادعای اشغال 90 كرسی را دارد.

بر اساس تحقیق این مركز مطالعاتی، حزب اسلامی كه برخی از اعضای سابق حزب اسلامی حكمتیار نیز در آن حضور دارند و ریاست آن را عبدالهادی ارغندیوال بر عهده دارد، 16 درصد از كل اعضای پارلمان یا به عبارتی 41 كرسی را به خود اختصاص داده است.

نتیجه تحقیق این مركز نشان می‌دهد كه 14 تن از اعضای حزب جمعیت اسلامی به پارلمان راه یافته اند.

بر اساس این منبع، حزب وحدت اسلامی مردم افغانستان به رهبری محمد محقق توانسته است كه 8 كرسی پارلمان را به خود اختصاص دهد و حزب وحدت اسلامی افغانستان به رهبری كریم خلیلی تنها 5 كرسی را به خود اختصاص داده است.

نتیجه این تحقیق نشان می‌دهد كه عامل قومیت تاثیر عمیقی بر نتیجه انتخابات داشته و هزاره‌ها بیشتر از سایر اقوام در این انتخابات شركت داشته اند.

بر اساس این گزارش و براساس اطلاعات فارس نیوز، حضور نمایندگان هزاره در پارلمان افزایش یافته در حالی كه نمایندگان پشتون كاهش یافته اند.

این بررسی نشان می‌دهد كه 4 كرسی را حزب پیوند ملی افغانستان به رهبری سید منصور نادری و 4 كرسی دیگر را احزاب چپ كه مربوط به جریان‏های كمونیستی هستند به خود اخصاص داده اند.

حزب حزب افغان ملت تنها توانسته است 2 عضو در پارلمان داشته باشد.

در این گزارش آمده است كه پشتون‏ها 96، تاجیك‌ها 53، هزاره‌ها 61، ازبك‌ها 15، ایماق‌ها 8 عضو در تركیب پارلمان جدید دارند و سایر كرسی‌ها به تركمن‌ها، عرب‌ها، نورستانی‌ها، بلوچ‌ها ، پشه ای‌ها و ترك‌ها اختصاص دارد.

پارلمان افغانستان 249 عضو دارد و قرار است دومین پارلمان افغانستان روز چهارشنبه افتتاح شود.


+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 10:4 قبل از ظهر  توسط سروری بلخابی   | 

 

درسرزمین پا به عرصه ی وجود گذاشتم ، که اوصاف آنرا درتاریخ کهن بلخ بایدجستجونمود ، دوران کود کی راکه مصادف بود با نبود امکانات بهداشتی وهجوم بلایا ی طبیعی وامراض گوناگون که صد هاتن از کودکان هم سن و سالم را زمین به کام خود فروبرد، سپری نمودم وبا مشقت و سختی های فراوان قدم به قدم ادامه ی حیات دادم  وبه بازیهای کودکانه  با طبیعت مسرور بودم ، درهمان ایام کم کم متوجه شدم که درسر زمین قراردارم ازچهار طرف به کوه های سر به فلک کشیده منتهی می شد  ، رود نیل گون ازمیان جنگلهای دره به آرامی غلطان غلطان روان است، وطبیعت زیبا ، جنگلهای مرتفع وگلهای رنگارنگ بهاری ، وپرنده های آوازخوان ، چشمه های نقره ی رنگ زینت خاص به آن می بخشید ، کوه های که چشمه ها ازآن جاریست ، پوشیده از گیاهان وجنگلهای سرسبز که چترشان به زمین سایه افگنده بود مشاهده می شد، جانوران وحشی درغار ها وسایه ی درختان پرسه می زدند ، وبا زوزه های دلخراششان سکوت جنگل را میشکستند ، بلبلان درشاخسار گلها آواز عشق سر میداد وبه نغمه سرای مشغول بود ، شاپرکهای رنگارنگ با ضمیر آرام به آسمان پرواز میکرد ، وباگلهای زیبای طبیعت ا نس می گرفت ، وگاه گاهی ملخ ها به استقبالشان می رفت ، درشامگاهان که خورشید عالم تاب برای خدا حافظ آماده می شد کلاغ هاتاپشت کوه پیشتاز می رفتند ، وکوه ها گلیم محبت را به زمین پهن می کرد ، سیاهی ازراه می رسید وسکوت همه جا را فرا میگرفت ، دراین لحظه نوبت به جیرجیر کها وقرباغه ها می رسید که باخواندن آواز ورقص و پایکوبی شب را سپری می نمود .

ازمردمان این سرزمین بگویم ، دراین سرزمین انسانهای می زیستند ، ساده وبی آلایش محبت ومهربانی ازخصوصیات آن ها بود ، درمهمان  نوازی شهرت داشتند ، جز صفا وصمیمیت فکر نداشتند، زندگی شان را با ابتدا ی ترین وسایل مییگذراندند،با قناعت پیشگی عادت کرده بودند ، وباتلاش وکوشش، حاصل دست رنج خودشان را میخوردند وهیچ گونه توقعی ازجای نداشتند ، جوانانشان با روحیه سرشار از عشق و ایمان واعتماد به نفس زندگی می کردند وصفاوصمیمیت ومحبت به هم نوعان ازخصوصیات آنها بود ، این سر زمین وسایل ارتباط جمعی شان به خارج از آن محیط( وسیله ی نقلیه ) اسبان واو لاغان بود ، زمین هایشان را با چهارپایان کاشت برداشت می کرد ند ، سیاحتشان شکار حیوانات وحشی ، دامداری وکشاورزی را پیشه ی خود قرارداده بودند ، وسایل بازی کودکان عروسکهای دست ساز مادران بود ، گهواره های چوبی همراه بازنگوله ها ، ونوازش های لای لای مادران مهربان آرامبخش اطفال بی زبان بود ، قصه های پدر بزرگ درشب های طولانی زمستان  برای جوانان خاطرات گذشته گان را زنده می نمود ، واین محفل صمیمی وبامحبت ازهرگونه کنسرت وجشن وسینمای فعلی لذت بخش وشور انگیز تربود ،

آواز مرغان سحر خیز وبع بعی بررهای بهاری وصدای بلبلان درسپیده دم خاطرات است که هرگز ازیاد نمی رود ،ودرحافظه ی نامرئ ذهنم نقش بسته است ، اکنون که سالهای طویل ازآن ایام به یادماندنی می گذرت،  روح خسته ام را باخاطرات آن دوران به آرامش دعوت میکنم ، روز گاربود سپری گشت وزمان روبه جلو حرکت نمود زندگی متغییر گشت ، اگرامروز بار سفر ببندم وآهنگ آن سرزمین نمایم دیگر ازصفا وصمیمیت ، از مهربانی ومحبت خبری نیست ازآن طبیعت زیبا ومرغان آوازخان چیز باقی نمانده ، دیگر بلبلان سحر خیز وجود ندارد که برایم آواز عشق وترانه ی محبت بسراید ، دیگر  آن جنگلها ی مرتفع وگیاهان سرسبز وجودندارد که بکوه هاسایه افگند ، بلکه تبدیل به خاکستر ودود گشته راه هوارا درپیش گرفته با خاک وداع گفته است ، دیگر پدربزرگ قصه گو درمیان جوا نان   وجود ندارد که شب های طولانی زمستان را باقصه های خاطره انگیزش سپری نماید ،بلکه سر به بالش نرم خاکی گذا شته به خواب ا بدی فرورفته است ، دیگر ازنوازش های لای لای مادران مهربان خبری نیست ، حال شاید در ذهن شما این سوال مطرح شود که آن سرزمین با این همه اوصاف کجاست ؟ودر کجاواقع شده است ؟ باشه برایت تعریف خواهم نمود ، سرزمین است که نهر ازانجا روان است ، که خدا وند آنرا هدیه به بهترین مخلوقات خویش نموده است ، اگر باوردنیامد یک نگاه به صفحه ی 4 ج 16 ازکتاب جواهر بینداز  اگر برایت روشن نشد دوباره توضیح خواهم داد سرزمین که مردمان آن درسال 1358 بیرق سبز خاک آلود اسلام را ازگوشه های مسجد برداشت وبا شعار الله اکبر دربرابر ابرقدرت شرق ومزدورانشان آ غازگری قیام ملت افغانستان شد ، اگر درست بجا نیامد شرح حال آنرا ازرزمندگان سوال کن که دربرابرخطرناکترین ترورست های جهان سینه سپر کردند وچه بسا گروه ازآن ها به خیلی ازشهیدان پیوستند وگروه  دیگر با دست خالی مدت سه سال با سخت ترین شرایط مقاومت کردند وسرتسلیم فرودنیاوردند تا اینکه شاهد آزادی غنچه های دربند از دست دیو جهالت بودیم ، سرزمین که پناه گاهی بسیار از رهبران مجاهدین درزمان حاکمیت ظلم وجور مردانی بود که تاریخ آن  سرزمین را با اعمال ننگین شان سیاه نمود، اینک اسم آن سرزمین را برایت خواهم گفت : نام آن  بلخ رود ( بلخاب ) درتاریخ بلخ با ستان ثبت است که ا نسانهای متمدین ازنهر آن سیراب میشد ، و درنقطه ای ازشما ل  کشور افغاستان درمیان کوه های مرتفع پنهان است ، ولایت های سرپل ، بامیان ، سمنگان را درمجاورت خود قرار داده ، که دارای تاریخ کهن ، وشخصیت های علمی ، علمای بزرگ  که نمونه از آن شهید علامه بلخی بود بخاطر آزادی عقیده وبیان صریح  و  منتقدانه دربرابر حکومت جور مدت 14 سال درکنج زندانهای کابل دربند بود،وسرانجام درگوشه های زندان کابل مظلومانه به شهادت رسید ، اینک دیوان اشعار از ایشان به جا مانده  که حاوی پیام های آن بزرگوار برای نسل های آینده است. سرزمین که دارای مدارس علمی ، مکاتب فرهنگی  ، درطول تاریخ مخصوصا در  دوران بیست ساله انقلاب فعال بوده  وبا تلاش وکوشش انسانهای دلسوز ودرد آشنا ، صد ها محصل را فارغ  نموده به دانشگاه هاوحوزه های علمیه برای ادامه تحصیل فرستاد ه که ازثمرات این سرزمین است . تو خود بخوان ازاین مجمل کتاب

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم دی 1389ساعت 11:37 بعد از ظهر  توسط سروری بلخابی   |